Friday, Sep 10th

آخرین بروزرسانی: 05:00:00 AM GMT

موقعیت : مقالات
خطا
  • XML Parsing Error at 1:607. Error 4: not well-formed (invalid token)

مقالات

مقالات موجود در وب سایت هفته نامه پرشین فقط مقالات مندرج در هفته نامه و مقالات ارسالی به وب سایت می باشد لطفا جهت ارائه مقالات و نحوه ارسال اینجا را کلیک نمائید

 

تا کی موسیقی زیر زمین بماند؟

 

گفتگو با بهروز قائمی جوان ایرانی شركت كننده در برنامه X Factor بریتانیا

فرشته کدیور

همان روزهای تابستان گذشته كه همگی ما در فكر و خیال ایران و آنچه در كشورمان می گذشت بودیم؛ همان روزها كه هیجان زده و منقلب با چشمانی اشك آلود محو تماشای تصاویری از حوادث ایران در تلویزیونها بودیم؛ همان روزها كه صبح هایش را با حرف زدن از وطن آغاز می كردیم و شب هایش را با تنش های فراوانی سر بر بالین می نهادیم؛ در گوشه دیگری از این شهر بزرگ، پسر جوانی همزمان لحظاتی را تجربه می كرد كه برای ما ایرانیان بسی جای افتخار و غرور داشت. ناگهان بهروز قائمی در صفحه تلویزیونها ظاهر شد. اما او نیز متاثر از شرایط ایران، هیجان زده و احساسی در آغاز راهی قرار گرفته بود كه می بایست با اعتماد به نفس و ایمان به خودش آنرا می پیمود تا از عهده قضاوت و مسوولیتی سنگین برآید. بهروز در همان روزها، رقابتی سخت را پشت سر می گذاشت تا نام ایران و ایرانی را یكبار دیگر برافرازد و استعداد و توانایی خود را به رُخ جهانیان بكشد. بهروز هم قلبش در ایران بود و احساساتش نشات گرفته از وطن؛ اما باید تن به این زورآزمائی جهانی می داد. آن روزها كمتر فرصت شد تا به بهروز آنگونه كه شایسته است پرداخته شود؛ با این وجود ایرانی ها هم او را دنبال می كردند تا ببینند این جوان ۲۹ ساله سرانجام در چالش میان خود با سایمون چه خواهد كرد. باز هم خیلی ها از دور مراقبش بودند و آرزو می كردند تا بهروز پیروز این میدان (X Factor) شود. بعد از ماه ها در نوروز امسال فرصتی فراهم شد كه به دیدارش برویم و با او گپ دوستانه ای داشته باشیم با خودش، افكار و روحیاتش بیشتر آشنا شویم. این فرصت با هماهنگی و پیگیری دوست خوبمان آقای امیر اعظم پناه مهیا شد. بهروز از شوخ طبعی خاصی برخوردار است و با ورودمان به آپارتمانش با گشاده رویی از ما استقبال كرد و مدام با شوخ طبعی، عذرخواهی می كرد كه فرصت نكرده امسال عید خانه تكانی كند و هنوز نتوانسته حتی یك جاروبرقی بكشد و آنرا به سال آینده موكول كرده است. متن پیش رو را باهم می خوانیم. 

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

تهران پایتخت تغییر جنسیت

رضا ارمیا

تعداد عملهای جراحی برای تغییر جنسیت که در یک سال در ایران انجام می شود از کل عملهایی که در ده سال در فرانسه انجام شده بیشتر است. تغییر جنسیت موضوعی است که طناز اسحاقیان کارگردان یهودی ایرانی در مستند خود به نام «مثل دیگران باش» به آن می پردازد. این فیلم در جشنواره فیلم سان دانس به نمایش در امد. وتوجه زیادی را هم به خود جلب کرد. بالاخره این فیلم را بی بی سی 2 گرفت و در هفته گذشته در بهترین ساعت خویش آن را پخش کرد. این که چرا و چطور این فیلم و ایم موضوع برای بی بی سی و شاید باقی جهان و چه بسا خود ایرانیان دلچسپ بوده است .بماناد. اما این موضوع به خودی خود نیر از موظوعاتیست که طرخ آن تابوی طرخ بسیاری مسابل را در ایران می شکند. خانم طنار اسحاقیان قبلا فیلمی در باره خانواده یهودی خود و سخت گیری آن ها در قبال ازدواج و عاشقی خویش ساخته است که آن نیز در جشنواره های مختلف سینمایی به نمایش در آمد و خویش را به عنوان یک سینما گر مستقل و هیاهو بر انگیز معرفی کرد. اما فیلم تازه طناز نیز در جشنواره های مختلف جا باز کرد و از جمله در بخش جوان جشنواره برلین به عنوان محصول مشترک امریکا کانادا و ایران حضور داشت. و اتفاقا جایزه ویزه هییت داوران در ان بخش را نیز از آن خود کرد.

Sundance

SCREENDAILY HOME > US/AMERICAS > Story

 Dir: Tannaz Eshaghian. USA, Canada, Iran, 2008. 74mins other hand, the most

Production companies: Forties B LLC,

Necessary Illusions Productions: ITVS International

Producers: Tanaz Eshaghianو Christoph Jorg

Co-Producers: Alexandra Kerryو Andrew Orrو Paul Rozenbergو Peter Wintonickو Ilan Ziv

Screenplay: Tanaz Eshaghian

Editing: Jay Freund

Cinematography: Amir Hosseini

علاوه بر فیلم خانم اسحافیان قبلا نیز فیلم دیگری درباره تغییر جنسیت در ایران در بلویزیون هلند پخش شده بود و جز آن جراید مختلفی در طی سال های گذشته به ان پرداخته اند .مفصل ترین گزارش از ان روزنامه اعتماد بود است با نام مردانی که مرد نیستند. اما مساله تنها مردانی نیستند که دچار مشکلند. بلکه مشکل عمده از آن زنانی است که در حقیقت زن نیستند. و قبل و بعد از عمل با چالش های بزرگی در جامعه مواجهند. جراید خارجی نیز این موضوع برایشان جالب بوده است . از ان جمله در جد مقدورات ما توان گذری بر مطالب روزنامه های گاردین ایندیپندینت و نیو یورک تایمز داشت.

روزنامه گاردين چاپ لندن در مطلبی تحت عنوان “فتوايی برای آزادی” انتشار داده که مربوط به عمل جراحی تغيير جنسيت در ايران است.

رابرت تيت، نويسنده اين مقاله، می گوید فتوا معمولا برای اتفاقات مهم و غير عادی صادر می شود، مانند صدور فتوای قتل سلمان رشدی توسط آيت الله خمينی پس از نوشتن کتاب آيات شيطانی که در ايران کفرآميز تلقی شده بود.

رابرت تيت می نويسد که برای مريم خاتون ملک آرا نيز کار فوق العاده مشکلی بود که با ارائه شواهد و مدارک بتواند شخصا آيت الله خمينی را متقاعد کند که او زنی است که درکالبد يک مرد گرفتار شده است.

مريم ملک آرا درباره ديدارش با آيت الله خمينی در ۲۲ سال قبل به نويسنده مقاله می گويد: “جو محيط و ديدن آيت الله خمينی سبب شده بود که احساس کنم در بهشت به سرمی برم و نوری در انتهای جاده می ديدم.”

رابرت تيت می نويسد فتوای آيت الله خمينی که در آن در صورت تحقق شرايطی، عمل جراحی برای تغييرجنسيت مجاز دانسته می شد تاثير پايداری بجا گذاشت زيرا اکنون ايران به صورت کشور پيشگام درعمل جراحی برای تغيير جنسيت درآمده است.

درادامه مقاله می خوانيم که برخلاف بسياری از کشورهای مسلمان ديگر، در ايران عمل تغيير جنسيت، برای هرکسی که بتواند متخصصان را متقاعد کند که خصوصيات روانی لازم را دارد و از عهده پرداخت هزينه ای معادل ۴۰۰۰ دلار د نيز برآيد، قانونی است.

بر اساس مندرجات گاردين، در نتيجه زنانی که دوره کودکی رنج آوری را تحمل کرده اند و دختران جوانی که خود را پسری در کالبد يک زن می بينند و البته درموارد نادری، مردان جوانی که مانند يک دختر جوان، بلوغ را تجربه کرده اند، می توانند تغيير جنسيت دهند.

رابرت تيت می نويسد که ايران به صورت مغناطيسی برای جذب اتباع اروپای شرقی و کشورهای عرب که قصد تغيير جنسيت را دارند درآمده است.

گاردين از دکتر بهرام ميرجلالی به عنوان پزشکی نام می برد که متخصص در انجام اين گونه عمل های جراحی است. در کلينيک وی بيماران زيادی ديده می شوند که در مورد جنسيت خود دچار سردرگمی هستند. برخی از آنان می گويند که چندين بار دست به خودکشی زده اند چون خانواده هايشان نمی توانند موقعيت دشوار آنان را درک کنند.

دکتر ميرجلالی که در پاريس تحصيل کرده است و ۶۶ سال دارد به نويسنده گاردين می گويد که در طی ۱۲ سال گذشته ۳۲۰ عمل جراحی تغيير جنسيت انجام داده است. حدود ۲۵۰ نفر در روند پيچيده و دردناک اين عمل برای مريض، شرکت دارند که طی آن، از طريق پيوند پوست روده برای مردی که به يک زن تغيير جنسيت داده دستگاه تناسلی درست می کنند.

رابرت تيت به نقل از دکتر ميرجلالی خاطر نشان می سازد که اگر او در کشورهای اروپايی کار می کرد در همين مدت کمتر از ۴۰ مورد از اين نوع عمل جراحی انجام داده بود.

وی در توضيح اين تفاوت در تعداد، ياد آور می شود که در ايران همجنسگرايی بر اساس قرآن جرم است و مجازات مرتکبين اين جرم مرگ است ولی در اروپا و آمريکا اين کار جرم نيست. البته افرادی که تغيير جنسيت داده اند، مانند همجنسگرايان نيستند ولی در اروپا آنها آزاد هستند که هر طور که می خواهند لباس بپوشند و آرايش کنند بنابراين فشار اجتماعی برای تغيير جنسيت دادن آنها وجود ندارد، ولی در کشورهای اسلامی مانند ايران فشار روانی، به اين که آنها به فکر عمل جراحی بيفتند کمک می کند.

در ادامه مقاله گاردين آمده است که درسال ۱۹۷۵ مريم ملک آرا که درآن موقع نامش فريدون بود، در اولين نامه از يک رشته نامه هايش به آيت الله خمينی که در آن موقع در تبعيد زندگی می کرد، نوشت که همواره احساس می کند که يک زن است و مادرش به او گفته است که حتی هنگامی که وی بيشتر از ۲ سال نداشت در مقابل آينه درست مانند زنی که آرايش می کند گچ به صورت خود می ماليد.

آيت الله خمينی در پاسخ نوشته بود که او بايد وظايف اسلامی به عنوان يک زن را رعايت کند. اما پس از انقلاب اسلامی مريم ملک آرا که کارمند تلويزيون ايران بود کار خود را از دست داد. به او با جبر هورمون مردانه تزريق کرده و درآسايشگاه روانی بستری اش کردند.

مريم به دليل آشنايی با روحانيون با نفوذ توانست از آسايشگاه مرخص شود. او در ادامه مبارزه خود با چند شخصيت سرشناس از جمله اکبر هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد و همه به او توصيه کردند که مجددا برای آيت الله خمينی نامه بنويسد.

رابرت تيت می نويسد مريم ملک آرا که می خواست تاييد مذهبی برای عمل جراحی تغيير جنسيت داشته باشد، يک روز با پوشيدن لباس مردانه و قرآن به دست، توانست پس از دشواری های بسيار موفق به ملاقات با آيت الله خمينی شود.

به نوشته گاردين در اين ملاقات سه نفر از پزشکان مورد اعتماد آيت الله خمينی نيز حضور داشتند که توانستند توضيحات بيشتری درباره وضعيت مريم ملک ارا به آيت الله خمينی بدهند. آيت الله خمينی نامه ای به او داد که خطاب به دادستان کل و نيز رييس نظام پزشکی بود و در آن اجازه مذهبی برای عمل جراحی تغيير جنسيت وی داده می شد. اين نامه همان فتوايی بود که سرنوشت وی و بسياری ديگر را عوض کرد.

در پايان مقاله گاردين می خوانيم که امروز مريم ملک آرا سخنگوی کسانی است که قصد تغيير جنسيت را دارند. وی می گويد که هنوز پليس افرادی مانند او را دستگير می کند و اظهار اميدواری می کند که وضعيت برای نسل بعدی کسانی در وضعيت او، بهتر شود.

خانم نازیلا فتحی نیز در روزنامه نیویورک تایمز در ین باره نوشته است . وی در مقاله مفصلش تقریبا همین استنادات و گزارش ها را روایت کرده است . اما مفصل ترین مقاله را در باره روزنامه متفاوت ایندیپندینت در ین باره به چاپ رسانده است.مقاله ایندیپندنت با این عبارت شروع می شود که: حکم باورنکردنی مذهبی، تهران را به پایتخت تغییر جنسیت در جهان مبدل کرده است. علیرغم اینکه تهران شهری است که زنان آن چادر به سر می کنند و مجازات همجنس گرایی در آن مرگ است، اما «کارولین منگز» با افراد شجاعی روبرو می شود که در این شهر به شدت محافظه کار، تغییر جنسیت داده اند.

میلاد کوجوهی نژاد، بنگاه دار که ۳۰ سال دارد، می گوید: «از آنجایی که هر دو دنیا را تجربه کرده ام، با این مسئله آشنایی دارم. من به عنوان یک مرد ایرانی در مقایسه با یک زن، آزادی و حق انتخاب بیشتری دارم.»

او در همین حال کراوات خود را شل می کند و دگمه پیراهن خود را باز می کند تا سینه پرمویش را نشان دهد. گرفتن این ژست مردانه به اندازه حمل کیف حاوی مدارک، و بازی با ریش برای او لذت بخش است. او تا سه سال قبل نمی توانست هیچ یک از این کارها را انجام دهد. میلاد در ادامه می گوید: «قبلاً اصلاً به مسجد نمی رفتم. نمی خواستم مجبور شوم چادر سر کنم. حالا می توانم اگر دوست داشته باشم، با شورت نماز بخوانم و هیچوقت نمازم را ترک نمی کنم.»

ودر ادامه یا شره شواهد و گزارش های تقریبا مشابهی با دیگر چراید یاد شده .با این عبارت ختم می شود:

به گفته عده ای از دوجنسیتی ها، موقعیت حقوقی آنها در جامعه ایران، صدها همجنس باز ایرانی را بر آن داشته است که برای تغییر جنسیت خود مجوز بگیرند، که اگر داده شود به آنها امکان خواهد داد بدون ترس از دستگیری به روابط خود ادامه دهند. امین مدعی است، «بهترین روان پزشکان هم نمی توانند تفاوتی میان دوجنسیتیها و همجنس بازان قائل شوند. بنابراین اگر شما زن هستید، فقط کافی است برای گرفتن مجوز عمل، پیش یک دکتر داروساز بروید و به خودتان «تستوسترون» تزریق کنید. بیشتر زنان کمی کوچکی سینه پیدا می کنند و اینگونه می توانند میل خود را ارضا کنند. زمانی که دستگیر می شوند، مجوز برای آنها کمک بزرگی است.»

 

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

من مسیحی ام پس هستم؟

رضا ارمیا

قوم را از دریای سرخ حرکت داد و به طرف صحرای شور هدایت کرد. ولی در آن صحرا پس از سه روز راه پیمایی قطره ای آب نیافتند.


سفر خروج-فصل پانزدهم

در سال های گذشته ، آدم های بسیاری در افغانستان، کمتر آشکار و بیشتر پنهان، به آیین عیسی مسیح روی آورده اند. این نودینان یا در اثر سفر به سرزمین های مسیحی مذهب در غرب یا از تاثیر سفر های از جان گذشته ی مبلغان مسیحی در افغانستان به مذهب نو در آمده اند .

تمامی اینان که تعدادشان امروزه به بیش از هزاران تن می رسد و در افغانستان کلیساهای پنهان و در انگلستان کلیسای اشکار و پر رونقی دارند، یا به خاطر یافتن نان بهتر یا یافتن جهان بهتر یا یافتن ایمان بهتر ، تصمیم گرفته اند از مذهب آباییشان دست و زبان بشویند وبا قبول هراسی تمام نشدنی در آیین عیسوی از نو تازه شوند.

عبدالوکیل شمسی، یکی از این نو دینان است که در مزار شریف زندگی می کرد و از خیلی ها در شهر مزار، بر سفره اش نان بهتری داشت. وکیل را با لباس های شیک و سر تا پا سفیدش و کاکه گی و جوانمردی وکنجکاوی مدامش خیابان های مزار شریف هنوز هم به یاد دارند.

وسوسه یافتن جهان بهتر، او را راهی سرزمین های غربت کرد. این شد که جاده ی دشوار روسیه به اروپای شرق و از کوهستان های اروپای شرق به اروپای غرب و سر انجام بریتانیا را در نوردید،تا به لندن رسید.

شهری که برای افغان ها یعنی اخر دنیا، وقتی می گویند دستت تا لندن آزاد.....و درهمان سال نخست زندگی اش در لندن، یکی از ایرانی های مسیحی ، او را به کلیسای فارسی زبانان برد. جایی که او بعد ها فکر کرد خط درست سرنوشت در کف دستش را در آن بایستی جستجو کند.پس شروع کرد به خواندن مکاشفات یوحنای حواری و رساله های پولس رسول و سعی کرد سطر به سطر اناجیل اربعه رابفهمد و تفسیر کند، بپرسد وبه یاد بسپارد. و به این ترتیب خیلی زود فکر کرد ایمان بهتری یافته است ورسما به سرگذشت پر آشوبش اعتراف کرد و در آیین تازه غسل تعمید گرفت.

غافل از این که سر نوشت ، برای او سر گذشت پر آشوب تری را رقم خواهد زد.افغان ها یکی یکی او را طرد و ترک کردند. و حتی نزدیک ترین دوستش یا راستش هم سفر و هم خانه اش از مصاحبت و هم کاسه گی با او پرهیز کرد.وقت های شده بود که دلش برای شنیدن چارکلمه افغانی لک زده بود اما هیچ کس او را به خوردن یک قابلی ازبکی مهمان نمی کرد.

خبر از میان افغان هایی که طردش کرده بودند به خانواده اش در افغانستان رسید. یک روز صبح به وقت افغانستان که نیمه شب لندن بود، زنگ تلفن به صدا در آمد. پدرش بود که با خشم و اندوه از او می خواست بپرسد آیا راست است که کافر شده است؟

نمی دانست چه باید بگوید؟ساکت شد.خواست انکار کند، خواست بحث را عوض کند، خواست تلفن را قطع کند، خواست...اما تنها گفت: نه پدر من کافر نشده ام من تازه ایمان اورده ام، شاید از نزدیک برایت توضیح دادم و قانع شدی..شاید..اما پدرش با نفرین تلفن راقطع کرده بود.

وکیل علی الطلوع از دکانی کارت تلفن خرید و به پدرش زنگ زد که به او توضیح بدهد..اما پدر و مادرش هر دو گفتند که او را عاق کرده اند.عاق، یعنی تمام. یعنی خانواده اش نفرین و دعای بد و فراموشی خود را نثارش خواهند کرد.

وکیل بیش از پیش تنها شد. نه در شهر، افغان ها با او حرف میزدند ، نه در کشورش خانواده اش. زنش و دو پسرش نیزگفتگو با او را قطع کردند.درست در ایامی که به وزارت داخله انگلستان و دادگاه های پی در پی باید اثبات می کردکه اوواقعا مسیحی شده است.

دعوایی که تا امروز پس از گذشت هفت سال هنوز به اثبات نرسیده است.

هفت سال سرگردانی، با باری از ایمانی نو در جهانی که دیگر برای او کهنه شده است. در مطرود بودن مطلق از وطنداران ویاران سابق.

آگر چه او بعد ها افغان های نو آیین دیگری را نیز پیدا کرد و حتی با هم کلیسای مستقل افغان ها در لندن را هم به راه انداختند.و حتی توانست با دیگر افغان های مسیحی در داخل افغانستان و دیگر کشورها نیز ارتبا ط برقرارکند وجز این توانست علی رغم عدم اعتماد بسیاری از انگلیسی ها برای خود خانواده ای نو،یعنی پدر و مادری نوبیابد.

در تمام این هفت سال ، هیچ وقت نشد که یکشنبه هابه کلیسا نرود.یا هر هفته آشنایی تازه پیدا نکند.رفت و امد سراسر انگلیسی اش از او مردی کاملا انگلیسی ساخت.اما هنوز وزارت داخله قلبا او را مسیحی نتوانسته است بشناسد.

با این همه عبدالوکیل شمسی، یک مسیحی تمام عیار است و از جانبی یک مزاری سوچه(خالص)که با لهجه مخصوص مزاری اش،آیات کتاب مقدس را می خواند وبا پنچ زبانی که بلدست به تبلیغ مسیحیت وتشویق دیگران به جستجوی خدا می پردازد.هر هفته سر وقت در کلیسا شمعی روشن می کند وتمام راز و رمز زندگی و بندگی در بریتانیا را فرا گرفته است.

وکیل که نمی تواند ازین کشور خارج شود و دلش برای خانواده اش یک ذره شده،وکیل که هنوز سند اقامت ندارد.وکیل که اگر پلبس های اداره مهاجرت او را بگیرند نمی داند چه کار کند؟ وکیل که خانواده اش و مردم مسلمان افغانستان در هر کجای دنیا او را از خود رانده اند.وکیل که چندی پیش به من که با خاطره این جمله ازعهد عتیق«که همه چیز چون دویدن به دنبال باد بیهوده است»به دنبال کتابش بودم و اتفاقا به او بر خوردم و او را شناختم وکتاب را از او هدیه گرفتم. وبالاخره وکیل، که با گفتن این داستان ،سرگذشت شگفتش را با من در میان گذاشت.

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

فرهنگستانِ فرنگستان

 گزارش اختصاصی هفته نامه پرشین به وضعیت کتاب و کتابخوانی در لندن

احسان صادقیان

کتابخوانی از شاخصهای تعیین کننده و معیارهای سنجش سطح درک و فهم و کیفیت فرهنگ یک جامعه است. فرهنگ ما ایرانیان از افتخارات بزرگ ماست که همیشه به هر شکلی بر متفاوت بودنش با دیگر فرهنگهای خاورمیانه تأکید بسیار داریم تا جایی که باید گفت خطاب قرار دادن فرهنگ و سنتهایمان از نقاط حساسیت برانگیز ماست. متأسفانه اکثریت قریب به اتفاقی چنان از نقاط قوت آداب و رسوم غالباً تاریخی ما مغرورند که نقاط ضعف آن را نادیده می گیرند. انتقاد از خود اگرچه سالهاست در میان ایرانیان مطرح شده ولی هنوز در مسیر درستی قرار نگرفته و رواج نیافته است. تظاهر به فرهیختگی، «لفظ قلم» صحبت کردن و ژست کتابخوانی و روشنفکری به خود گرفتن، رفتارهایی است که ما برای پنهان ضعفهایمان بروز می دهیم. اما این ظاهرسازیها چقدر در زندگی واقعیمان ریشه دارد؟ حقیقتا چقدر برای کتاب و کتابخوانی از وقت و پولمان هزینه می کنیم؟ این موضوعی است که گزارش این هفته به آن اختصاص دارد.

استطاعت مالی عاملی است که می تواند تاثیر به سزایی بر کتابخوانی داشته باشد اما وجود کتابخانه عمومی پاسخ قاطعی است برای غیر موجه کردن این عذر بسیار معمول. از این رو تهیه گزارش را از کتابخانه ایرانیان، واقع در محله اکتون پی گرفتم. تماس تلفنی اول با کتابخانه، طی یک گفتگوی چند ثانیه ای با آقای محترمی که خودشان را معرفی نکردند به نتیجه ای نرسید چون ایشان با عجله خواستار تماس مجدد در زمان دیگری شدند ضمن ذکر صریح این موضوع که تمایلی به مصاحبه ندارند. تماس مجدد صبح روز چهارشنبه گذشته، اول وقت و مستقیماً با آقای دکترآجدانی ریاست محترم کتابخانه حاصل شد:

(...صبح حضرت عالی به خیر؛ ممکن است با آقای دکتر آجدانی صحبت کنم لطفاً؟) بفرمایید. (گزارشگر هفته نامه پرشین هستم، اگر وقت داشته باشید دوست داشتم چند سؤال کوتاه درباره فرهنگ و رواج کتابخوانی در میان ایرانیان از شما بپرسم.) الان خوب صبح اول وقت است و من خیلی گرفتارم؛ برای چه هست حالا؟ (این موضوعِ گزارش این هفته ماست.) برای کجا؟(برای هفته نامه پرشین) هفته نامه پرشین چه هست؟ (خوب...یک هفته نامه فارسی زبان هست که هر هفته چاپ می شود و الان نزدیک به صد شماره آن چاپ شده) خوب اول یک چند شماره از روزنامه تان را برای ما بفرستید ما بدانیم چه هست بعد. شما هم باید با آقای بقایی صحبت کنید، مسئول بخش فرهنگی ما ایشان هستند. (شماره ای از ایشان دارید به من بدهید؟) بله گوشی خدمتتان...

البته شناساندن روزنامه تازه انتشار یافته به اصحاب فرهنگِ جامعه وظیفه منتشر کنندگان آن است و اتفاقاً به همین دلیل هم، طی ماههای اول انتشار نشریه، بنده شخصاً از جانب سردبیر مأمور شدم تا شماره های متعددی را برای مراکز ایرانی از جمله کتابخانه ایرانیان در اکتون ارسال کنم. در جلسه همایش زبان فارسی نیز که سال گذشته در همین مکان واقع شد، شخصاً به عنوان گزارشگر حضور داشتم و در پایان جلسه ضمن معرفی خودم به مسئولین کتابخانه، تأییدیه وصول هفته نامه مان را از ایشان گرفتم. حالا اگر جناب آقای رییس واقعاً اطلاعی در این مورد ندارند، بد نیست در مدیریت کتابخانه تجدید نظری داشته باشند. از سوی دیگر در کتابخانه ها نیز رسم است که نسخه ای از نشریات را در دسترس خوانندگان قرار دهند و سپس بایگانی کنند. صد البته ما به هیچ وجه ادعای آن را نداریم که نشریه رایگان مان در سطحی است که در کتابخانه بایگانی شود اما نکته اینجاست که اگر ریاست محترم کتابخانه هرگز فردی را برای سرشماری سرانگشتی نشریات فارسی زبان لندن مأمور کرده بودند، قطعاً اسم هفته نامه پرشین را شنیده بودند. به هرحال جمله «هفته نامه پرشین چه هست؟» را از زبان رئیس یکی از بزرگترین کتابخانه های ایرانی خارج ایران، به پای روحیه طنز پرداز ایشان گذاشتیم و خوشحال شدیم که این بار به جای پرسیدن، پرسیده شدیم و رسالت خبرنگاری را به طور معکوس – یعنی از عام به خاص – انجام دادیم. متعاقباً، تماس با آقای دکتر بقایی چون تلفن همراهشان روی پیغامگیر بود، حاصل نشد و پیگیری بیشتر نیز دیگر لزومی نداشت.

سالهاست تلاش می کنم مردم را کتابخوان کنم و مردم هم سعی می کنند کتاب نخوانند و تا وقتی هم که پدر مادر ها پفک و شکلات و آش رشته را برای بچه هاشان به کتاب ترجیح می دهند، کتابخوان نخواهند شد و کتابخوانی رواج نخواهد داشت.

قدم دوم، سراغ گیری از کتابفروشیهاست. آوردن اسم جمع، بیانگر انتظار بدیهی جامعه است اما همه می دانیم که عملا فقط یک کتابفروشی در تمام لندن وجود دارد. تماسهای مکرر به فرهنگسرای لندن و پیگرد مصاحبه با آقای "ف" که گفته می شد صاحب مغازه هستند، کوبیدن به در بسته ای بود که هیچوفت باز نشد. در مکالمه تلفنی پنجم یا ششم با آقای "الف" در فرهنگسرای لندن، دریافتم که آقا "ف" نمی خواهند مصاحبه شوند. این سکوت، بی اعتنایی و پروای مؤکد ایشان قطعاً نشانه اعتراض است اما اعتراض به چه و خطاب به کی، کاش به ما گفته بودند.

اما آقای هرمز نیکخواه کتاب به دوش کتابفروشی است که از فروش کتابهای ایرانی در لندن امرار معاش می کند. او تحصیل کرده آمریکاست، نشر ایرانشهر و جیران را در ایران اداره می کرده و از شانزده سال پیش، بعد از مهاجرت ناخواسته اش به انگلستان، با فروش کتاب برای کودکان و نوجوانان، کتاب فروشی اش را با مشکلات فراوان پی گرفته است. او درد دلش را با گزارشگری که شاید تنها شنونده او در سالهای گذشته بوده، اینطور شروع می کند: « من سالهاست تلاش می کنم مردم را کتابخوان کنم و مردم هم سعی می کنند کتاب نخوانند و تا وقتی هم که پدر مادر ها پفک و شکلات و آش رشته را برای بچه هاشان به کتاب ترجیح می دهند، کتابخوان نخواهند شد. (چقدر عادت یا فرهنگ کتابخوانی در میان ایرانیان رواج دارد؟) آقا انتشار متوسط دو هزار نسخه کتاب برای یک جمعیت هفتاد میلیونی فاجعه است (دوهزار نسخه در هر چاپ برای هر کتاب؟) بله (اگر همین نسبت را به جمعیت ایرانیان در لندن تقلیل بدهید و با میزان کتابخوانهای اینجا مقایسه کنید، آیا ایرانیان خارج از ایران بیشتر کتاب می خوانند یا کمتر؟) کمتر، خیلی کمتر. (جالب است انگلیسی ها از کتابخوان ترین ملتهای دنیا هستند، آیا زندگی در جامعه انگلیسی بر ایرانیها تأثیری نداشته؟) نه خیر آقا. اینجا روشنفکرها هم کتاب نمی خوانند. یک عده خیلی کمی هستند که کتاب می خرند. همه دوست دارند کتاب مجانی بگیرند. ( این عده بیشتر از چه گروه سنی هستند و معمولا چه نوع کتابهایی می خرند؟) می توانم بگویم همه سی و پنج سال به بالا هستند و بیشتر کتابهای تاریخ باستان یا تاریخ معاصر خصوصاً تاریخ مشروطه زیاد می خرند. به اضافه کتابهایی که چاپشان در ایران ممنوع است. ( مشکلاتی که شما برای کتابفروشی با آن مواجه بودید چه بوده؟) ...» باز سر درد دلش باز می شود و به او قول می دهم مصاحبه مجزایی با او داشته باشم؛ ولی در بین صحبتهایش اشاره ای می کند به آقای دکتر قاسمی، مسئول کانون ایران که همیشه از او حمایت کرده است.

مصاحبه تلفنی با آقای دکتر قاسمی از دفتر کارشان در ساعت 9:30 شب، نشانه گرفتاریهای ایشان است اما با این حال بزرگوارانه وقتشان را در اختیارم می گذارند: «...ما در لندن چندتا کتابفروشی داشتیم از جمله خانه کتاب، نشر کتاب و مر کز کتاب که همه تعطیل شده فقط فرهنگسرای لندن مانده. (یکی دو کتابفروش سیار هم داریم) هرمز را می گویید، بله. ما برنامه هایمان معمولا در سالن شهرداری کنزینگتن برگزار می شود که به خاطر جلوگیری از خطر آتش سوزی اجازه نمی دهند کتاب بگذارند آنجا ولی من با مسئولیت خودم به هرمز و یک خانمی که اسمش منیر بود چون از این راه امرار معاش می کنند اجازه می دهم که میزشان را بگذارند و کتاب بفروشند. ( اتفاقاً آقای نیکخواه گله داشتند که معمولا با ایشان همکاری نمی شود خصوصاً خاطره ای ذکر کردند از جلسه سالمرگ سیاوش کسرایی که توسط کانون نویسندگان در تبعید برگزار شده بوده و ایشان هم با هماهنگی قبلی آنجا بساط می کنند ولی از ایشان جلوگیری به عمل می آید به این دلیل که خیلیها خواستند در آنجا کتاب بفروشند ولی چون به هیچکس اجازه داده نشده، نخواسته اند برای آقای نیکخواه استثنا قایل شوند.) آن احتمالاً یک غرض ورزی شخصی بوده چون فروش کتاب خیلی رقابتی نیست، همین یک نفر هست که کتاب می فروشد، خیلیها کی بوده اند مثلاً؟! مسئله این است که از کتاب زیاد استقبال نمی شود؛ آقای خویی هم یک بار فرمودند چاپ کتاب شعر در این بی کجا، بی کجا اصطلاحی است که آقای خویی برای غربت به کار می برند، گفتند که چاپ کتاب در بی کجا بدان ماند که انسان کتابش را از پنجره بیندازد بیرون تا هر که می خواهد بردارد...»

به هر روی این گزارش ناتمام را با گزارش دیگری از اوضاع و احوال چاپ و نشر کتاب در شماره دیگری دنبال خواهم کرد. راستش اکنون بسیار کنجکاوم که بدانم این در واقع «بی فرهنگیِ» کتابخوانی تا چه اندازه تحت تأثیر توحش اعراب هزار وچهارصد سال پیش و استثمار انگلیس است چون بنا به یک باور عامه، ما ایرانیان نمره همه چیزمان 20 بوده و هست منتها فقط این دو فاجعه تاریخی ما را رفوزه کرده. حتی گمان می کنم سزاوار است تحقیقی روی این موضوع انجام شود که اصلاً همین اسنتباط عامیانه نشانه چه اندازه اطلاع یا بی اطلاعی از تاریخ و فرهنگ کشورمان است.

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

تصادف می کنید یا تصادفتان بدهیم؟!

تصادف می کنید یا تصادفتان بدهیم؟
ا- صادقیان

مطالبه بیمه تصادفات در کشورهای غربی روندی دارد که منجر به شکلگیری یک شغل واسطه ای به همین نام شده است. سرمایه گذاران زیادی به این حرفه قدم گذاشته اند و موجب رونق آن شده اند. هر چند به تازگی کثرت رقبا بر سود دهی این شغل اثر کرده اما این شغل همچنان طرفداران زیادی دارد که مثل دیگران همیشه از بدی بازارش گلایه دارند ولی جدیتشان در کار اینطور نشان نمی دهد. در واقع این یک نوع دلالی خدمات است که بر خلاف انواع دیگر دلالیها نه تنها به زیان مشتریان تمام نمی شود بلکه در حقیقت تمام دست اندر کاران از برکت حقوق مطالبه شده مشتریان به نان و نوایی می رسند. مایحتاج و سرمایه لازم برای این شغل فقط یک خط تلفن همراه است و یک تبلیغ چشمگیر در یک روزنامه پرخواننده اگرچه اکثر شاغلین این شغل به اصطلاح دفتر و دستک غلط اندازی هم دارند که معمولا با همان یک خط تلفن همراه از منزل یا هر جا که باشند مدیریتش می کنند. شاید همین انعطاف پذیری این شغل در کنار درآمد نسبتا راحت و قابل توجه اش مهمترین سبب جذابیتش باشد.

اما این انعطاف پذیری شغلی کار مصاحبه با این خبره های فنون کشتی با بیمه را دشوار می کند. طبیعتا اولویت با حرفه ای ها و با سابقه ترهاست. تلفن همراه حرفه ای هایی که می شناختیم جور دیگری بوق می زد انگار که شماره اشتباه یا ممنوعی را گرفته باشید! بعضی هم اصلا بوق نمی زد بلکه پیام ضبط شده ای مستقیما ارتباط با پیامک را پیشنهاد می کرد. پیامک یک خبرنگار بیش از آنچه بوی پول بدهد، بوی مزاحمت می دهد پس ارزش پاسخگویی ندارد! ارسال پیامک ساختگی در نقش یک مشتری نان و آب دار، برای حرفه ای ها هم وقتی شماره شناخته شده یا مشکوک است، فایده ای ندارد! در چنین شرایطی است که نیمه حرفه ای ها فرصت عرض اندام پیدا می کنند خصوصاً اگر منافع تبلیغاتی هم حاصل شود. اما چون مصاحبه شوندگان کارشناسان عالی رتبه حقوقی نبودند و نیز هدف از این گذارش تبلیغ نیست، از ذکر نام اشخاص خودداری شد. پرسشها برای همه یکسان بود ولی پاسخها اندک تفاوتی داشت که سعی شد با حذف مشترکات یک پاسخ کلی از سوی جمله افراد برای هر پرسش تنظیم شود.

در واقع کار اصلی شما چیست، شما چه کاری برای مردم انجام میدهید؟

ببینید ما به مردمی که تصادف کرده اند مشاوره می دهیم. راههای گرفتن بیمه شان را نشان می دهیم. مثلا شما الان تصادف کنید می دانید چه باید بکنید؟ نمی دانید که؛ باید یک نفر راهنماییتان کند. ما می توانیم این کار را برایتان بکنیم.

خوب یک وکیل هم می تواند این کار را انجام دهد تازه فکر می کنم شما نمی توانید به کیفیتی یک وکیل کار کنید.

درست است ولی در عوض ما به رایگان مشاوره می دهیم؛ کاری که هیچ وکیلی نمی کند.

آیا شما زیر نظر شرکتهای بیمه کار می کنید؟

نه بابا! ما با بیمه دشمنیم. همه قصه همین جاست که بیمه به هر دلیلی سعی می کند از زیر پرداخت خسارت شانه خالی کند ولی ما با راهکارهای قانونی مانع می شویم.

 آیا شخص تصادف کننده نمی تواند مستقیماً از شرکت طرف قرارداد خودش خسارت بگیرد؟

 چرا. آنوقت بیمه خود درخواست کننده با بیمه فرد مقصر معامله خواهد کرد و خسارتی که خود می پردازد را از او می گیرد؛ ولی ما مستقیماً با بیمه شخص مقصر طرف می شویم.

 شانس موفقیت چقدر است؟

 خیلی؛ ولی خوب بستگی زیادی دارد به شرایط تصادف و کارشناسی که می شود. البته اگر واقعاً تصادفی صورت گرفته باشد، قطعاً یک طرف مقصر است و بیمه هم باید خسارت را بپردازد. ما هم که برای هر موردی اقدام نمی کنیم. همه چیز رو در نظر می گیریم. بعضی وقتها هم تشخیص درست و غلطی یک تصادف واقعاً سخت است. بعضیها زبانشان زیاد خوب نیست؛ مشکل می شود اطلاعات گرفت یا مثلاً خیابانهای شهر را خوب نمی شناسند یا قوانین را نمی دانند. خیلیها هم راحت میاییند ماشینشان را می گذارند و خودمان همه کارش را می کنیم.

 همه کارش را، یعنی تصادفش را هم خودتان انجام می دهید؟

 نه آقاااا...ماشین تصادف کرده را می آورند؛ تو هم باحالی ها! ما اینکاره نیستیم داداش.

 مراحل دریافت خسارت یک تصادف چقدر طول می کشد؟

 بستگی دارد؛ اگر خسارت ماشین باشد، یک ماه تا چهل و پنج روز ولی اگر خسارت جراحات باشد چهار ماه.

 چهار ماه؟ آمدیم و یکی جراحتش وخیم و اورژانسی بود، نیاز مبرمی به پول داشت؟

 خوب آن دیگر بر عهده سیستم بهداشت و درمان کشور است. کار اداری و کارشناسی بیمه چهار ماه طول می کشد.

 عذر می خواهم، به نظر می رسد کار شما یک جور شبیه کار مرده شوری است؛ یعنی هر چی مردم بیشتر تصادف کنند شما درآمد بیشتر..ی...(سوالم را قطع می کنند)

 نه عزیز من...مرده شوری چی...ه..ما کمک می کنیم مردم بتوانند حقشان را بگیرند؛ سالیانه کلی پول می دهند به بیمه ولی اگر عمری یکبار خدای نکرده تصادف کنند ممکن است نتوانند خسارتشان را بگیرند. تعمیر کردن ماشین مردم از نظر شما مرده شوری است؟

 ببخشید، من که قبل از پرسیدن سوالم عذر خواهی کردم. پس حکایت این تبلیغ کردن ها چیست، بهتر نیست به جای تبلیغ کردن بدهید مثلاً برایتان پوست موز بیندازند زیر پای مردم؟

 (می خندند) باز هم که حرف خودت را می زنی! ببین جانم وقتی رقابت در بازار بالاست شما باید مشتریهای بیشتری به نسبت رقیبانت جلب کنید. فلسفه تبلیغات این است نه اینکه ما بخواهیم مردم تصادف کنند.

 آخر ظاهراً آنقدرها تصادفی صورت نمی گیرد که بازار اینهمه شرکتهای مطالبه بیمه تصادفات را تامین کند.

 چرا هست. پس برای چه اینهمه شرکت تاسیس می شود. البته وضع به خوبی قبل نیست، دست زیاد شده ولی اگر متقاضی نبود خوب کسی هم سراغ این کار نمی رفت. بنابراین هست ممکن است شما نبینید.

 بله خوب ممکن است؛ گاهی دور از ملأ عام اتفاق می افتد؛ مثلاً در پارکینگها...

 بله اتفاق می افتد. من خودم یک مورد تصادف داشتم که در پارکینگ اتفاق افتاده بود. یعنی کسی خواسته بود از پارک بیرون بیاید و زده بود به ماشین ردیف پشت سرش.

 از قضا بعضیها معتقدند اگر در پارکینگ اتفاق بیندازند طبیعی تر به نظر می رسد، درست است؟

 آقا باز شما زدی جاده خاکی. اصلا مطمئنی خبرنگاری؟ پلیس، مأمور بیمه یا چیزی در این مایه ها نیستی...؟!

 نه ما رسالتمان بالا تر از این صحبتهاست. ما مچ همه را می گیریم، حتی پلیس و مأمور بیمه و خیلی بالاتر از اینها. بگذریم. بعضی تبلیغات را دیده ام که نوشته اند «اگر حتی مقصر بوده اید به ما مراجعه کنید» آیا مقصر هم که باشید بیمه خسارت می پردازد؟

 نه. نه اصلاً چنین چیزی امکان ندارد. چرا، اگر فرد خودش بیمه تمام بدنه داشته باشد، بله بیمه در هر شرایطی خسارتش را می پردازد یا اگر سرنشین بوده باشد در ماشینی که راننده اش مقصر بوده، باز هم امکان دارد ولی اینکه راننده ای مقصر باشد و خسارت بگیرد، نه اصلاً.

 اما هم می توانیم از این سفره بهره ای بگیریم یعنی اگر برایتان بازاریابی کنیم پورسانتی به ما تعلق می گیرد یا نه؟

 حتماً. (می پرسم چقدر؟) تو بیاور با هم کنار می آییم. (خوب می خواهم بدانم پورسانت تصادف کرده با خواهان تصادف کردن چه فرقی می کند؟) هیچ فرقی نمی کند (یعنی هر دو اش یک قیمت است؟) نه داداش ما کار خلاف نمی کنیم. همه کارهایمان کاملا قانونی است (خوب نمی شود پورسانت بیشتری به ما بدهید؟) ا ا ..اگر بتوانی تصادفی بیاوری که سرنشینان بیشتری داشته باشد، خوب می شود یک کاریش کرد. (منظورتان این است که ماشین را پر آدم کنیم بعد بکوبیمش؟) ای بابا...و چانه زنیهایمان بعد از خاموش کردن ضبط صوت هم ادامه پیدا کرد و اتفاقاً درسهای بهتری هم گرفتیم از جمله اینکه اگر مشاوره های قانونی تان را به طور غیر رسمی انجام دهید راهکارهای مفید تری به شما پیشنهاد می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

صفحه 1 از 6

همکاری با ما

ارسال خبر 
ارسال مقاله
ارسال فیلم و عکس
ارسال نوشته های کوتاه
عضویت در هئیت تحریریه
مشارکت در بازاریابی و فروش
تقاضای نمایندگی در اروپا و آمریکا
تقاضای همکاری با وب سایت

کسب و کار

نیازمندیها
پیشنهاد سایت
اخذ نمایندگی تبلیغاتی
تبلیغات در هفته نامه پرشین
تبلیغات در وب سایت پرشین

پرشین موسیقی

حمید مصدق
 م-آزاد
فروغ فرخزاد
شفیعی کدکنی
سهراب سپهری
سید علی صالحی
حسین پناهی
اخوان ثالث
شمس لنگرودی
سیاوش کسرایی
ادامه مطلب ...

به لیستهای ما اضافه کنید

  • یک رویداد
  • یک رستوران
  • یک سازمان یا گروه
  • یک هنرمند یا ایرانی برجسته ادامه مطلب ...
  • دسترسی دیجیتالی به هفته نامه پرشین

    دسترسی به خدمات دیجیتالی هفته نامه پرشین فقط با عضویت امکان پذیر می باشد
    آرشیو دیجیتالی
    دسترسی از  طریق آی پاد
    دریافت از طریق موبایل
    هفته نامه دیجیتالی پرشین
    آبونمان دیجیتالی
    دسترسی به هفته نامه از طریق ایمیل