Friday, Sep 10th

آخرین بروزرسانی: 05:00:00 AM GMT

موقعیت : صفحه شما

مزه ی تلخ مردانگی

قاصدک از لندن

بخوانيد مرا، بخوانيد مرا و وجودم را

بخوانيدم که من انسانم ، انسانی همتای شما و برابر با شما.

بخوانيد مرا که نا برابری های زمانه نگاهی غريب و سخت بی رحم با چاشنی بوسه های داغ خالی از عشق بر اندامم روا می دارد .

بخوانيدم که من زنم.

خود را انکار نمی کنم ،اما چگونه و تا کی می توانم ضربه های سنگين روزگار بی مهر را بر وجود بلورينم بدون شکستن تاب بياورم.

در ميان تضادها بی اختيار رهايم کرده اند و ميان نگاهها به بازی ام گرفته اند.

گاه لعبتی می شوم برايتان وگاهی هم سيب سرخی در نگاهتان.

زمانی اوج زيبايی دنيا را در پس برجستگی سينه هايم مي بينيد و گاه هِچ فرقی آنرا با پستانهای گاه شيرده نمی نهيد و به هيچم برابر می گيريد. با ارزش ترين دستاوردهايتان را به بهانه زيبايی غير قابل انکار جسمم و با به عاريه گرفتن جذابيت درونی ام عرضه می کنيد، چرا که می دانيد چگونه ديدتان را نوازش دهيد.ولی هيچ گاه اشک چشمانم را از برای وجودم نمی بينيد و صدايم را از برای هستی ام نمي شنويد.

ميان من شما ره بسيار است اما کوتاه وفرقی بی هيچ پايه و اساسی . فرق ناشی از عجزی که از شما بر شما و بر من روا می شود. که سهم من از اين تمايز بی نصيب از عجز وجودی خودم هم نيست چون هر انسان ديگری.چرا که در تمامی ادوار سعی بر اين کرديد که من بودنم را از خويشتنم بی نصيب کنيد و دور سازيد.

من همانم که سای پرييان قصه ها در حقيقت هستی تان سبک و آرام می خرامم با طبيعتی رها وآزاد .در چنگال سياهی حاصل از خودخواهی و خود پرستی نشأت گرفته از ره آورد تاريخ در هزاره قبل ، با پيامی به ظاهر مهرانگيز ولی فی الواقع بهانه ای احمقانه جام هستی ام را دربساط عيش و نوش تان سر کشيديد.

با شيره چکيده از سينه هايم بزرگتان می کنم و وجودتان را می پرورم،اما شما وجود خويش را منکريد و اصل خويش را ،روزگار وصل خويش را با سنگ محکی چون بيضه هايتان می سنجيد و من نمی دانم اگر اصل شما اين است مبنای سنجش شما چيست؟

افسوس که نمی دانی من کيستم! چرا که مرا نيافتی.

شايد يافتی اما جسارت قبول آنرا نداشتی.

من ،خود توام. من زنم!

خالق عشق ،خالق مهر، نقاش زبردست زيباترين صحنه های هستی که همگان محتاج آنند.

من مادر دختران پری وش رها در سرنوشتم. من مادرم مادر پسرانی چون داريوش و آرش و رستم وخسرو و سياوشم.

من مادرم . مادر مهر و خصم زمانه، که طبيعتم را به قمار گرفته اند.

من مادر مردم . مردی که وجود مرا انکار می کند و وجودم را نقض و رهم را قطع اما از پی رحمم می آيد، مردی که يارای ديدنم را ندارد و توان شنيدنم را هم.

من همانم که در اوج مهربانيتان اين جمله را نصيبم می کنيد،«او زنيست همچون مرد»و در اوج غرور و نخوت زنيتم را به خود نسبت می دهيد در قفای مردانگی تان.

مردی ،.......مردانگی،.......صفتی که هرازگاهی با قداره های بزگتر از آنِ ديگران و نوچه های پا برهنه در کوچه های قرق کرده پررنگ تر می شد و زمانی هم نگين انگشتر مردانگی با داشتن حرمسراهای هر چه بزرگترکه مملو از کنيزکانی از تبار و ديار مختلف بود ، بدون داشتن نيم نگاهی در اين ميان بر ساکنان حرم و بی خبراز احوال درونشان ، پر جلا تر می شد.

شبی سوگلی را بر تخت می خواندند و فردای آن دخترک بالغ نشده ای را که همچون جوانه ی نيش زده از شاخه ای که زخمی از زودهنگام کنده شدن از نهاد روياننده خويش، از مادر جدا شده ، به بستر عيش خود فرا می خوانند تا مردی خويش را با دريدن پرده ای که پرده ی عفافش ناميدند در اوج شور کودکی دخترک، با ديدن درد و ترس در چشمان اشک آلودش پرورش دهند. جوانه جدا شده از بستر رويش که حضور مرد را جز در وجود پدرش تا به آن روز نيافته .

بکارت ....... ؟؟ آنچه را که بکارتش ناميدند و بکر بودن دختران اين سرزمين افسانه های عاشقانه را در پس آن به جستجو نشستند و با آن سنجيدند مانند لعبتی انگاردند اسباب سرگرمی و دختران پاک راهمچون شرابی انگاشتند که از عرش اعلی به صرف آرامش آنها فرستاده شده و نوشيدند و مست شدند و سبوی بشکستند و سبوی شکسته را با خاکستر همنشين ساختند.

دختران نابالغ سرزمين آفتاب را فرو برده در خاک دست بسته در برابر سنگهای غيرتشان همچون گوسفندی قربانی شهوت سيری ناپذيرشان می کنند تا مردانگی شان با قطره های خون ريخته شده از پيشانی دخترکان و زنانی که قبل از ارضای تمنای وجودشان زيباترين ها و دلبرکان بی همتای زندگی شان بودند، را پروار کنند.

و گاه آنرا با چنگ زدن به گيسوی خواهرشان از پی افکار پوسيده ی، مانده در ژرفای تاريک و نمناک دلشان با اتکا به نوای غيرتشان به رخ می کشند.اما از ياد می برند که چه تعداد از پس مانده های مردانگی شان را در نهاد زنانی سر به دار رها ساخته اند تا که مرديشان را نمايان تر گردانند.

من ، زن ، وجود مردانه تان را طی دوران با سوزش ناشی از سيلی نواخته شده بر صورتم بارها وبارها چشيده ام و مرام مردانه تان را که هيچ حريمی در آن وجود ندارد و مختارتان به هر آنچه می خواهيد می کند_ به پشتوانه سوغات پيشينيان نه چندان دورمان و خرافه های رخنه کرده در گوشت و پوستتان که همه ی آنچه را که می شد مساواتش نام نهاد ار آنتان کرده و حفظش را دليل دوام عيش خود می بينيد و بر آن سعی می ورزيد _ بارها و بارها لمس کرده ام.

من ، زن، بدنبال مساوات گم شده در تاريخ برای خويش می گردم که اگر مساواتی در کار بود چه رنجشی می بود و حال نيست و رنجش هست و سوال اينجاست ، نهان خسته ی زن دست و پا بسته را چه می شود؟؟؟!!!

که هويتش را در پرتوی درخشش نور نمی يابد بلکه در سايه ی سنگين مردی که از او متولد شده با يد به جستجو بنشيند و حياتش را در چنگ زدن به ريسمان پوسيده او برايش ترسيم می کنند.

تو سری های دردناکی که طی دوران با ذهنيت تنبيه و تربيتم بر من ، زن روا داشتيد هيچ گاه دردناکتر از حبس کردنم در حصاری بافته شده با تاروپود متحجرانه نبوده و نيست. چرا که درد اول را بر جسمم روا داشتيد ودومی را بر روانم . پوشينه ای به سبب پوشاندنم از مردِ مردی که مرزی را برای خود نمی بيند و حفظ مردانگی و غيرت ديگر همجنس هايش را در حصر کردن من زن به بهانه آزادی ام می بيند.

جور را با بند بند تنم احساس می کنم و می پرسم از خود و ديگران که چرا و از برای چه چهر ه ام را ، رويم را بايد نهان گردانم در زير نقاب تا شهوت مردی مرد وجودم را به بازی نگيرد.

اما، افسوس که هرگاه می خواهند با تک کلامی حلالم می کنند از برای همان مردان وپس از فرو نشستن عطش شهوت افسار گسيخته شان باز با تک کلامی رهايم می کنند در برابر فوجی از سنگ تا که پاک شوم و رهسپار دنيای برين گردم. که اين اوج بخشش و رحمتی است که از روی عدل و مساوات نصيبم می کنند. در اين هنگام است که به دنبال معنای جور می گردم شايد حقيقت عدالت را در وجود آن بتوانم درک کنم. تضاد ها احاطه ام کرده ان مانند تار عنکبوتی که شفيره تازه متولد شده ای را محصور کرده.

مانده ام، درمانده ام بيش از برای خود برای شما مردان مرد روزگارم ، چرا که نمی دانم در پس حلال و حرام کردنهای من به دنبال چه می گرديد؟ که آنها را با عشق راهی نيست . مانده ام که چگونه می خواهيد عشق را در پستوی خانه تان نهان گردانيد و راه را به بی راه منتهی سازيد ؟؟

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

نامه وارده

نامه وارده

سرپرست محترم: با احترام بسیار، از انتشار این هفته نامه بسی لذت بردم خاصه که مطالب سنگین و پر محتوا به سرعت جای در دل هر خواننده ای باز نموده است. امید بسیار دارم که این هفته نامه به رشد سریع خود ادامه داده و با مطالب سنگین تر و پر محتواتر باعث دلگرمی و افتخار هر چه بیشتر ایرانیان گردد.

با این وجود نقطه ای بود که در چندین شماره تکرار و باز تکرار گردیده و آن مطلبی است که عکس و مطلب آن ضمیمه گشته و در مورد تصاویر حکاکی تخت جمشید و معنی و مفهوم تصویری است که ارایه شده.

سرور گرامی، این تصویر حکاکی شده متعلق به آثار تخت جمشید نیست و بلکه متعلق به کتیبه داریوش در بیستون است. یعنی در مسیر بین همدان و کرمانشاه در «بالای کوه بیستون». این کتیبه همانگونه که آگاه هستید به سه زبان نوشته شده است و از پیروزی، خدمات و اعمال داریوش کبیر سخن می گوید و دارای چندین تصویر حکاکی شده است که یکی نیز این تصویری است که شما ارایه داده اید. اگر به این تصویر به دقت توجه فرمایید متوجه می شوید که داریوش پای خود را برگردن فردی که زیر پای او افتاده نهاده است که نشانگر پیروزی داریوش بر دشمن و اسارت دشمن است. صحنه مقابل او اسیران جنگی هستند که دستهایشان از پشت بسته و از ناحیه گردن نیز به هم متصل گشته اند و به ردیف در مقابل داریوش کبیر ایستاده اند؛ با پشتی خم گشته و سرهای فرود آورده. تصویری بدینگونه نشانگر یکی از پیروزیهای داریوش برگ در یکی از جنگهای گوناگون اوست. نکته دیگر مربوط می گردد به جمله «در بین صدها پیکره تراشیده شده بر سنگهای تخته جمشید حتی یک تصویر برهنه و عریان وجود ندارد.» کورش کبیر با فرهنگ کشورهای مغلوب به آزادی برخورد نموده و آنان را در حفظ فرهنگشان آزاد می گذاشت. برای مثال در بابل زنان از هر طبقه و حتی ملکه کشور می بایست یک روز از عمر خود را در معبد ایشتار سپری کنند و جوابگوی نیاز سکسی زائران آن معبد باشند که نشانگر پیوستگی دیندار با خدای خود، الهه ایشتار بود و از لحاظ جامعه شناسی تاکید بر برابری و عدم مالکیت مطلق را نشان میداد؛ اما در دوران داریوش کبیر با رسمیت یافتن کامل زرتشت گرایی در ایران، فرهنگ زرتشت جای فرهنگ چند خدایی آریایی و دیگر ادیان بازمانده از اعصار گذشته را گرفت. همانطور که می دانید زرتشت پیامبری است که به «پیامبر ضد زن» مشهور است و از این روی جامعه زنان ایران هیچگاه نه در دوران هخامنشیان، نه در دوران پارتیان و نه در دوران ساسانیان نتوانست خود را از اسارت فرهنگ ضد زن و فرهنگ مرد سالاری رهایی بخشد خاصه که در اواخر دوران ساسانیان آنچنان فشار بر زنان افزون گشته بود که آزادیهای محدودی که اسلام برای زنان در زمینه تقسیم ثروت و ارث بردن و محدود نمودن مردان به داشتن چهار همسر فراهم نموده بود، همانند دروازه ای بزرگ به سوی باغ وسیع بهشتی جلوه می نمود و به اسلام نو بنیاد ارزش و ارجحیت بسیار می بخشید و جای اسلام را در دلها باز می نمود و تبلیغات شتاب زده سران و موبدان ساسانی و به سلطنت نشاندن ایراندخت و آذرمیدخت نیز نتوانست مثمرثمر باشد.

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

شیادی و کلاه برداری تا کی؟

مديران محترم روزنامه پرشين

اين جانبان امضا کنندگان اين نامه که متاسفانه از سوی يک فرد شياد و کلاهبردار ايرانی درلندن، فريب خورده و دچار ضرر های مالی و صدمات روحی جبران ناپذيری شده ايم تصميم گرفته ايم که با ارسال اين نامه، شما و هموطنان دلسوز ديگر را از اين واقعيت آگاه کنيم تا مبادا سایرهموطنان ساده دل مثل ما فريب اين گونه افراد مزور و متقلب را بخورند و از دامی که در آينده ممکن است بر سر راه آنها پهن شود برحذر باشند.

آن هم در زمانه ای که کلاه برداران و شيادان با اسم های قلابی و دهن پرکن مثل اپوزيسيون، مبارز، وطن پرست و آزادی خواه به دزدی و کلاه برداری و خوردن اموال ايرانيان نا آگاه و ساده دل مشغولند و صدای کسی هم در نمی آيد و به هر جا هم بروی و به هر که هم بگويی می گويند چشمت کور می خواستی بهش اعتماد نکنی. خوب داری چوب سادگی ات را می خوری.

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

بیماری ایرانی گریزی ایرانیان!

 چند وقت پیش در وبلاگ«پاتوق لندنی ها» خواندم که یکی از نویسندگانش در باره اینکه چرا ایرانی ها از هم فراری هستند نوشته بود .

تجربه یک ساله من در لندن هم بی شباهت با این موضوع نیست و هر جا که با چند ایرانی و به ویژه خانم ها روبرو شده ام همین اتفاق برایم افتاده است، مهم نیست که پیر باشند یا جوان، روشنفکر و تحصیل کرده یا عامی همه یک جور این بیماری را دارند !

چند وقت پیش نزدیکی های تیمز، چند دختر خانم بیست و چند ساله ایرانی با صدای بلند مشغول بدگویی از یک دوست دیگری بودند ظاهرا و یک خانم مسن ایرانی دیگر که لابد صدای آنها را شنیده بود و احتمالا کمی گم شده بود، از آنها کمک خواست، باور کردنش حتی برای من هم سخت بود، ناگهان زبان این سه دختر خانم از فارسی تهرانی در مواجهه به انگلیسی با لهجه لندنی تغییر کرد و هر سه شروع کردند به انگلیسی جهت های مختلفی را به او نشان دادند، انگار یک کارتون مسخره را آدم بصورت زنده ببیند ! من نمی دانستم در براب قیافه هاج و واج و حیران آن خانم مسن که ظاهرا انگلیسی اش هم تعریفی نداشت بخندم یا گریه کنم. در فاصله ای که آن خانم دوباره به فارسی سوالش را تکرار کرد و آنها دوباره به انگلیسی جوابش را دادند، من خودم را به خانم ایرانی رساندم و به فارسی به او گفتم که من شما را تا ایستگاه قطار همراهی می کنم و پرسیدم که مقصدش کجاست و نقشه ام را درآوردم چون خودم هم تازه وارد بودم و نمی دانم که نگاهم به آن دخترها چطور بود که بالاخره یکی شان با لهجه غلیظ انگلیسی به فارسی گفت : آها شما ایرانی هستید؟

Google könyvjelzőLink megosztása: Del.icio.usTwitterFacebookDigg

همکاری با ما

ارسال خبر 
ارسال مقاله
ارسال فیلم و عکس
ارسال نوشته های کوتاه
عضویت در هئیت تحریریه
مشارکت در بازاریابی و فروش
تقاضای نمایندگی در اروپا و آمریکا
تقاضای همکاری با وب سایت

کسب و کار

نیازمندیها
پیشنهاد سایت
اخذ نمایندگی تبلیغاتی
تبلیغات در هفته نامه پرشین
تبلیغات در وب سایت پرشین

پرشین موسیقی

حمید مصدق
 م-آزاد
فروغ فرخزاد
شفیعی کدکنی
سهراب سپهری
سید علی صالحی
حسین پناهی
اخوان ثالث
شمس لنگرودی
سیاوش کسرایی
ادامه مطلب ...

به لیستهای ما اضافه کنید

  • یک رویداد
  • یک رستوران
  • یک سازمان یا گروه
  • یک هنرمند یا ایرانی برجسته ادامه مطلب ...
  • دسترسی دیجیتالی به هفته نامه پرشین

    دسترسی به خدمات دیجیتالی هفته نامه پرشین فقط با عضویت امکان پذیر می باشد
    آرشیو دیجیتالی
    دسترسی از  طریق آی پاد
    دریافت از طریق موبایل
    هفته نامه دیجیتالی پرشین
    آبونمان دیجیتالی
    دسترسی به هفته نامه از طریق ایمیل