یادداشتهای نیمچه رسمی یک محقق ۳

دایره گچی…حکایتیست قدیمی که به افراد متفاوتی نسبت میدهند از جمله حضرت علی‌ و حضرت سلیمان. روایت معاصر آن به برتلت برشت میرسد در نمایش نامه‌ا‌ی به اسم “دایره گچی قفقازی”. داستان ساده است؛ دو زن با ادعای مادری فرزندی به نزد قاضی یا حاکمی هوشمند و عادل میروند. قاضی از سوال و جواب ، مادر حقیقی را نمیابد، با گچ دایره بر زمین میکشد، بچه را در داخل قرار میدهد و دو مدعی را در دو سوئ بیرونی دایره. هر کدام که بتواند با زور بچه را به سمت خود بکشد، مادر فرزند است. این موضوع ۳ بار تکرار میشود و هر بار زنی که محکم و با اطمینان بچه را به سمت خود کشیده است، فاتح میدان میشود. حاکم حکمیت میکند و بچه به مادرش داده میشود، نه آن که با زور بچه را کشیده، که آن زن که برای آسیب ندیدن فرزندش، او را رها می‌کند. (در حکایت حضرت علی‌، بچه نوزاد است و حضرت علی‌ شمشیر میکشد تا بچه را ۲ نصف کند، مادر بچه فریاد میزند که دروغ گفت است، کمی خشن و رادیکال به نظر میرسد ولی‌ خوب، جواب فوری و بدون درد است!).
ای ملک جوان! این حکایت را از بهره آن آوردم که بگم داستان دوستان مبارز خارج از وطن ما نیز دست کمی از این موضوع ندارد. در این فاصله که امکان شنیدن، خواندن و مصاحبت با ایرانیان مقیم خارج از ایران را داشتم، گاه -که کم هم نبود- به کسانی‌ بر خوردم که به شدت در جهت گرفتن قدرت در ایران تلاش میکردند و میکنند. میان آنان، مردان و زنانی دیدم که بیشک سر زمینشان را بسیار دوست داشتند، ولی‌ وقتی به پای استدلال و نگرش آنها مینشستم…
زمان خروج از ایران، ساعت ما به خواب میرود. باورمان آن است که وقایع، اتفاقات، اماکن، خانواده در همان شرایط که آن را ترک کردیم، میماند. پس از آن شروع به ساختن و باز سازی اخبار میکنم در فضایی که ربطی به حقیقت ندارد و در واقع زده ذهن ماست، ساعت در خواب مانده.
سرعت تغیر وقایع در ایران باور نکردنیست؛ کشوری با داشتن مقام دوم جمعیت جوان، داشتن بلقوه عظیمی برای فراگرفتن، تعداد بسیار قابل توجه دانشجو، روزنامه نگار، و فعال اجتماعی، حقوقی و سیاسی را نمیتوان جامعه ی ‌ فرو بسته، منجمد شده در زمان و وقایع دانست.
این اولین و بزرگترین قدم برای اشتباه فهمیدن است و در نتیجه اشتباه تصمیم گرفتن.
ولی‌ موضوع تنها این نیست! موضوع آن است که دوستان چنان به اندیشه خود وابسته اند که حتا حاضرند وطن را فدای اندیشه خود کنند. در کشاکش دایره گچی، مدعیانی هستند که حاضرند با قدرت بچه را به سمت خود بکشند و از صدمه دیدن آن سرزمین ابایی ندارند. به شمشیر اخته هم برای شقه کردن این بچه تن میدهند…وقتی از ایران حرف میزنند، آن چه میبینند، “برنده” شدن در عقیده سیاسی خود است، نه آن چه به صلاح آن سرزمین است. عجیب نیست که “منافع ملی‌” واژه با بسامد نزدیک به صفر است. ظاهراً منافع سازمانی و افراد در الوییت است.
شاید برای همین وقتی از ایران یاد میشود، فراموش میشود که ۷۰ میلیون در آن سرزمین زندگی‌ میکنند، گاه آنچنان راحت راجع به جنگ، حمله آمریکا برای “آزاد سازی” ایران صحبت میشود که انگار جنگ ، بازی کودکان است و آن که در زیر بمباران و چکمه ها له‌ میشود، گلهای قالی است.
این فاصله از حقیقت، دره میان ایرانیان مقیم ایران و خارج از آن میشود. تصمیم گرفتن برای وطن، از دریچه منافع حزبی و گروهی بدون نگاه کردن به واقعییتهای جاری آن کشور، مردم و درخواست آنها. کشیدن بچه به سمت خود، بدون توجه به صدماتی که خواهد خورد…
تمام آن چه گفتم، نه برای ترویج سکوت بود و انفعال، که فقط برای آن که شاید بد نباشد گاهی، لحظه ی، آنی‌، صبر کنیم و از خود بپرسیم از چی‌ حرف میزنیم؟ چقدر آن را میشناسیم؟ چقدر صلاح او را به صلاح و خواسته خود ترجیح میدهیم. از خود بپرسیم صلاح و سلامت آن سرزمین کجاست؟ از خود بپرسیم، چه ایرانی‌ میخواهیم و با چه ایرانی‌ “قهر” کردیم؟
سخن طویل شد، ولی‌ نمیتوانم فراموش کنم گفتگوی که  چند هفته قبل با هموطنی داشتم که گفت وطن ندارد، چون وطنی که داشت از بین رفته است، آن چه مانده را نمیخواهد و در واقع وطن تمام شده است؛ نابود. برای او ایران همان بود که زندگی‌ کرده بود، پس از آن، دیگر وطن وجود ندارد.
و این آغاز حکایت دیگریست!{jcomments on}

 

درباره هفته نامه پرشین

Avatar

همچنین بخوانید

شرایط استفاده از خدمات

این شرایط آخرین بار در تاریخ ۱/۱۰/۱۳۹۲ به روز رسانی شده است. مجموعه کفشدوزک (به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *